تا حالا به این فکر کردین که چرا بعضی برندها با سرعت، تو ذهن و دل مخاطب جا باز میکنن، در حالی که برندهای دیگه، حتی با محصولاتِ خوب و طراحی حرفهای، تأثیر چندانی نمیذارن؟
پاسخ شاید، تو نحوهی روایتِ اونها باشه. اینکه چه کسی تو مرکزِ داستان قرار گرفته.
برندهایی که واقعاً تأثیرگذار میشن، خودشون رو قهرمانِ داستان نمیدونن. اونها، مخاطب رو قهرمان میکنن.
سلام به همه شنوندگان عزیز، من یاشار ژالهدوست هستم، میزبان شما در پادکست ایرانیان.
تو این اپیزود میخوایم دربارهی یکی از مهمترین مفاهیم، تو برندسازی و بازاریابی صحبت کنیم:
اینکه چطور با استفاده از «داستانِ برند»، مخاطب رو تو قلبِ روایت خودمون قرار بدیم، نه صرفاً محصول یا خدماتمون رو.
برند چیزی فراتر از لوگو، رنگ و شعاره.
برند یعنی احساسی که مخاطب نسبت به شما داره.
و یکی از مؤثرترین ابزارها برای ساختن این احساس، «داستانسرایی» هست.
اما داستانی که نه دربارهی موفقیتهای شما، بلکه دربارهی مسیرِ مخاطب باشه و شما فقط نقش همراه و راهنما رو تو اون ایفا کنین.
نو خیلی از کمپینهای تبلیغاتی، برندها به اشتباه خودشون رو قهرمان داستان معرفی میکنن:
«ما بهترینیم»، «ما اولین بودیم»، «ما پیشرفتهترینیم»...
اما مخاطب، دنبال شنیدنِ داستانِ خودشه.
برندهای بزرگ، قهرمانِ داستان نیستن. اونا صحنه رو به قهرمان واقعی، یعنی مخاطب میسپارن.
برای اینکه مخاطب رو قهرمان داستانِ برندِ خودتون بکنین، قبل از هر چیزی باید اون رو بشناسین.
یعنی فراتر از دادههای جمعیتی، باید واردِ دنیای ذهنی و احساسی اون بشین.
مخاطب چه مشکلی داره؟ از چه چیزی میترسه؟ به چه چیزی امید داره؟ آرزوی رسیدن به چه هدفی رو داره؟
وقتی اینا رو فهمیدین، تازه میتونین داستانی بسازین که واقعاً با اون ارتباط برقرار کنه.
تو مرحله بعدی، محتوایی تولید کنین که به مخاطب نشون بده تنها نیست.
اینکه شما صرفاً فروشندهی یه محصول نیستین، بلکه همراهی هستین تو مسیری که اون طی میکنه.
بهجای اینکه بگین «محصول ما بهترینه»، بهتره بگین: «اگه به دنبال رسیدن به هدفتون هستید، ما اینجاییم تا مسیرِ رسیدن بِهِش راحتتر و مطمئنتر بشه.»
با این رویکرد، برندِ شما از یه فروشنده، به یه شریکِ قابلِ اعتماد تبدیل میشه.
این یعنی، داستانِ برند، نه دربارهی شما، بلکه دربارهی کَسیه که میخواین براش ارزش خلق کنین.
مثلا Nike تو کمپینهای خودش، بهجای تمرکز روی کفش و کیفیتِ محصول، به اراده و تلاشِ انسانهای عادی تأکید کرده.
Apple هم با شعار Think Different، مخاطب رو فردی متفاوت معرفی میکنه، کسی که با کمکِ ابزارهای این برند، میتونه خلاقیتِ خودشو شکوفا کنه.
تو هر دو مورد، برند در نقشِ حامی ظاهر شده، نه قهرمان.
خب، امروز بهطورِ خلاصه یادگرفتیم که:
وقتی برند بهجای اینکه مرکز توجه باشه، تمرکز رو روی مخاطب بذاره، نهتنها رابطهی عمیقتری شکل میگیره، بلکه وفاداری بیشتری هم ایجاد میشه.
داستانِ برندِ موفق، داستانیه که مخاطب، خودش رو توی اون ببینه، احساسِ پیشرفت کنه و با اعتمادِ بیشتر به برند نزدیک بشه.
بنابراین، دفعهی بعد که خواستین دربارهی برندتون محتوایی تولید کنین، از خودتون بپرسین:
«آیا تو این داستان، مخاطب قهرمانه یا من؟»
لطفا این اپیزودِ "داستان برند" رو با دوستانی که به "مارکتینگ و برندینگ" علاقه دارن به اشتراک بذارین. درضمن، منتظرِ دیدنِ نظراتِ شما عزیزان، هستیم. خیلی ممنون که تا اینجا همراهِ ما بودین. تا اپیزود بعدی “Listen, Learn, Love”